بعد از خوردن صبحونه با ایینه های دق قراره با ایاتو تمرین کنیم...
آخه من موندم این آیاتو...میخواد معلم من بشه؟؟
من که ریجی و سوبارو رو خیلی بیشتر دوست دارم
راستش ریجی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنیه...و هیچ کدومشون به پاش نمیرسین
با صدای خنده ریجی همه برگشتیم سمتش و با تعجب نگاهش میکردیم
شو-چیزی شده؟؟
ری
سوبارو-من فقط میخواستم قدرتمند بشم...
-منظورت چیه؟
سوبارو-خب...تو میدونی که خون اشام ها وقتی ماه هلالی میشه قدرتشون به حداقل میرسه...
-خب...
-خب...راستش...با خودم فکر کردم که اگه من بتونم قلب یه انسان رو داشته باشم و بدن یه خون اشام...
ریسا-صبر کن...تو...تو یه ذره فکر نکردی من چه احساسی دارم...
سوبا
کاناتو-بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمیشن و با عوض شدنشون حس میکنیم چیزی رو از دست دادیم
همه برگشتن سمت کاناتو
کاناتو-ریسا....زود باش امروز قراره من استادت باشم
ریسا-ب...باشه...
شو نگاهی به ایاتو کرد و گفت-مثل اوندفعه نشه...
به شو نگاه کردم و گفتم-ایاتو رفت تا اونو بگیره...تقصیر من بود که اومدم بیرون...
شو
(این عکس مامان سوبارعه این لباسیه که اون پسر بچه تو دستش بود پس ینی پسر بچهه سوباروعه
همین لباسم رو تخت ریسا گذاشته بود.)
ریسا:
از وقتی خوابیدم همش دارم خواب های عجیب و غریب میبینم...
یا بهتر بگم گذشته یه آدم دیگه رو میبینم...
چشمام رو نیمه باز کردم و به پنجره نگاه کردم خوشبختانه پرده هاش رو نکشیده
به پشت سرم نگاه کردم که چشمم به کسی افتاد
جرقه ای تو ذهنم به وجود اومد...
درسته...همینه...این باعث میشه به جواب برسم...
جواب همه مشکلات من همین کسیه که جلوم ایستاده
اون کسیه که قسمتی از وجودم باهاشه...اون جواب تمام سوالاته...
سوبارو اومد نزدیکتر و با اخم همیشگیش پرسید
-تو...اینجا رو از کجا پیدا کر
با تکون هایی که میخوردم از خواب بیدار شدم...
دستم رو تو موهام فرو کردم و اتفاقات دیشب رو تو ذهنم مرور کردم...
بعد از اینکه دیشب به خواب رفتم ... همه چیز تو خلسه فرو رفته و محیط اروم خونه مثل خیابونی شده که بعد از گذشتن از یه زمان شلوغ الان مثل یه صحنه خالی شده...
زمان زیادی گذشت تا موقعیت رو درک کنم